close
تبلیغات در اینترنت
خدای بزرگ

خدای بزرگ

وضوی بی نماز,خاطرات جبهه,مردان خدا,خدای بزرگ,نماز شب,عملیات,الله,

عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کیو؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش…

نقشه سایت

خانه
خوراک

ارتباط با تیــربــار مجــازی

به تــیر بار مجــازی خوش آمدید!

پست های الکترونیکی تارنما:

info@tirbar.ir

tirbar224@gmail.ir

آدرس اصلی ما:

www.tirbar.ir

دامنه کوتاه متصل:

ww.rzr.ir

ارتباط پیامکی:

09388750900

ارسال پیام و نظرات و گزارشات



موضوعات

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 1130 کل نظرات : 739 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 246 آمار بازدید
    بازدید امروز : 971 بازدید دیروز : 2,658 ورودی امروز گوگل : 18 ورودی گوگل دیروز : 100 آي پي امروز : 80 آي پي ديروز : 262 بازدید هفته : 6,737 بازدید ماه : 41,177 بازدید سال : 41,177 بازدید کلی : 2,999,524 اطلاعات شما
    آی پی : 54.161.249.135 مرورگر : سیستم عامل : امروز : پنجشنبه 30 دی 1395

    امکانات جانبی

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    1 1854 saj
    1 1807 saj
    0 3808 saba021
    0 1467 saeed50900
    0 1669 mina76

    تبلیغات

    وضوی بی نماز!

    موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»

    وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناجات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.  فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟  پس واسه چی وضو گرفتی؟»

    به ادامه مطلب بروید

    حرف دل شهدا..

    نظرسنجي

    آیا از وب سایت راضی هستید؟


    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد