close
تبلیغات در اینترنت
نامه ی دختری به پدر شهیدش
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

تیربار مجازی

بابای شهیدم سلام دخترت با تو سخن می گوید. دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود، روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شاید برگردد انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره…

نامه ی دختری به پدر شهیدش


بابای شهیدم
سلام دخترت با تو سخن می گوید.
دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود،
روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم.
همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است
و اگر خدا بخواهد شاید برگردد
انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره آمدنت
و تجسم در آغوش کشیدنت را می کردم،
تحملش برایم سهل می شد؛ اما …

ادامه مطلب و نامه در ادامه مطلب قرار دارد.خواندنش خالی از لطف نیست.
بابای شهیدم
سلام دخترت با تو سخن می گوید.
دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود،
روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر،
محروم بوده است
مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم.
همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است
و اگر خدا بخواهد شاید برگردد
انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره آمدنت
و تجسم در آغوش کشیدنت را می کردم،
تحملش برایم سهل می شد؛ اما …


اما وقتی سال گذشته اعلام کردند که دیگر بر نمی گردی،
دنیا برایم تیره و تار شد
دیگر هیچ چیزی در زندگی برایم ارزشی ندارد
و دیگر باید به خودم تلقین کنم که تا آخر عمرم
دیدارت و در آغوش کشیدنت بی
معناست. کاش حداقل مثل بابای دیگر دوستانم
چند تکه استخوان و یا حتی پلاکی از تو برایم می آوردند
تا خودم را با آن ارامش دهم
ولی چه کنم که این هم آرزویی محال است.
بقیه فرزندان شهداء حداقل یک قبری که بوی پدرشان را بدهد، دارند؛
که عقده دلشان را آنجا خالی کنند
ولی من فقط باید بین قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم.
آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولیاء و دعوت
از پدران دانش آموزان بود، سعی می کردم
خودم را بین بچه ها پنهان کنم ولی به خودم می

گفتم که بگذار بابایم برگردد، آنوقت دستش
را می گیرم و به مدرسه میاورمش تا به همه نشانش دهم
ولی دبیرستانم هم تمام شد
و هنوز نیامدی….
دوستانت خیلی از تو و مهربانیت برایم تعریف می کنند
ولی کاش خودت بودی تا بجای تعریف،‌ خودت را می دیدم.
راستی! اگر می آمدی نمی دانم می توانستی
در این شهر زندگی کنی یا نه؟؟
مامان که می گوید: زمانه که خیلی فرق کرده و همه عوض شده اند.
حتی خیلی از دوستانت هم طور دیگری شده اند.
برایم می گویند: که نمازهایت خیلی قشنگ و دیدنی بود،‌
اما خیلی ها الان حوصله حتی خم شدن جلوی
خدا را در نمازشان هم ندارند.
می گویند : تو برای رضایت حق الناس روی دست
و پای مردم می افتادی تا حلالیت بطلبی
اما الان خیلی ها استفاده نکردن از
بیت المال را کار احمقانه می دانند. آنها می گویند: ما شاگرد پدرت بودیم.
اما کاش کمی هم مثل تو بودند!! یادش
بخیر وقتی امسال طلاییه آمدم
و یکی از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده ای،
داشتم از غصه دق می کردم
دوست داشتم اجازه می دادند قدم به قدم طلاییه
را دنبالت می گشتم. باور کن بوی تو را آنجا حس می کردم.
کاش نشانه ای برایم از تو می آوردند
کاش انگشتری یا پلاکی از تو انیس
تنهایی ام می شد. کاش …….. بابای خوبم!
پس حداقل زود به زود به خوابم بیا تا روی ماهت رو ببوسم.
والسلام دخترت ……….

برگرفته از سایت به سوی خورشید
درباره : خاطرات و داستان ,
برچسب ها : نام ی دختری به پدر شهیدش , به سوی خورشید , شهیدان زنده اند الله اکبر ,
بازدید : 1158 تاریخ : جمعه 25 آذر 1390 زمان : نویسنده : تیربارچی نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1132
  • کل نظرات : 744
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 251
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 148
  • بازدید امروز : 594
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 594
  • بازدید ماه : 594
  • بازدید سال : 594
  • بازدید کلی : 3,948,754
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    حرف دل شهدا..