close
تبلیغات در اینترنت
حکایتی آموزنده | آقا امام زمان هم وقت پیدا کرده ؟!

حکایتی آموزنده | آقا امام زمان هم وقت پیدا کرده ؟!

حکایتی آموزنده,امام زمان,موانع ظهور,شیخ,ظهور,313 یار,ایت الله دستغیب,

روزی جمعی از دوستان در محضر شهید محراب آیت الله دستغیب بودند. سخن از امام زمان (عج) به میان آمد. یکی پرسید: آقا! ما شنیده ایم وقتی که اصحاب آن…

نقشه سایت

خانه
خوراک

ارتباط با تیــربــار مجــازی

به تــیر بار مجــازی خوش آمدید!

پست های الکترونیکی تارنما:

info@tirbar.ir

tirbar224@gmail.ir

آدرس اصلی ما:

www.tirbar.ir

دامنه کوتاه متصل:

ww.rzr.ir

ارتباط پیامکی:

09388750900

ارسال پیام و نظرات و گزارشات



موضوعات

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 1129 کل نظرات : 739 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 9 تعداد اعضا : 246 آمار بازدید
    بازدید امروز : 19 بازدید دیروز : 1,784 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 122 آي پي امروز : 4 آي پي ديروز : 281 بازدید هفته : 1,803 بازدید ماه : 8,176 بازدید سال : 630,824 بازدید کلی : 2,911,090 اطلاعات شما
    آی پی : 54.158.84.38 مرورگر : سیستم عامل : امروز : سه شنبه 16 آذر 1395

    امکانات جانبی

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    1 1723 saj
    1 1708 saj
    0 3699 saba021
    0 1364 saeed50900
    0 1577 mina76

    تبلیغات

    حکایتی آموزنده | آقا امام زمان هم وقت پیدا کرده ؟!

    روزی جمعی از دوستان در محضر شهید محراب آیت الله دستغیب بودند. سخن از امام زمان (عج) به میان آمد. یکی پرسید: آقا! ما شنیده ایم وقتی که اصحاب آن حضرت به تعداد سیصد و سیزده نفر آماده شوند، امام زمان (عج) ظهور می کند. آیا تاکنون در شرایط فعلی، چنین افرادی هنوز آماده نیستند؟! شهید محراب، خنده ای کرد و فرمود: حدود چهل و پنج سال پیش، در نجف اشرف بین علما همین مسئله مطرح شد. عده ای گفتند؛ چگونه در میان سه هزار نفر، یار امام زمان (عج) پیدا نمی شود؟! 

    برای دریافت پاسخ این سوال، قرار گذاشتند فردی را که دارای مراحل عالی در ایمان و عمل است، انتخاب کنند. بهترین آنان را برگزیدند تا با آقا امام زمان (عج) ملاقات کرده و در این مورد صحبت نماید و پاسخ سوال فوق را دریافت کند.

    فرد انتخاب شده به مسجد رفت و در آنجا اعتکاف کرد و مشغول عبادت و راز و نیاز و نماز و توسل و دعای ندبه شد.

    پس از چند روز، سحر که در گوشه مسجد خوابیده بود....

    پس از چند روز، سحر که در گوشه مسجد خوابیده بود، در خواب دید وارد شهری شده که در آن، جمعیت بسیار بیرون آمده اند و همه به استقبال او آمده بودند. او را به سر و دست گرفتند و با استقبال بی نظیر و سلام و صلوات ، وارد شهر کردند و مردم در حالی که اظهار شادی می کردند، به آن فرد انتخاب شده گفتند: شاه ما مرده تو از امروز به بعد شاه هستی.

    او را به قصر بردند و لباس شاهانه بر تنش پوشاندند. سفره پهن کردند و غذای رنگارنگ در آن چیدند. جناب شیخ هم، درست و حسابی از آن غذاها خورد.

    ملکه را آوردند. او و شاه وارد حجله شدند.

    مدتی نگذشت که صدای در شنیده شد. شیخ دم در آمد و پرسید: کیست در می زند؟ گفتند: آقا امام زمان (عج) ظهور کرده و فرمود؛ به شما پیغام دهیم که بیایید.

    او قدری سرش را خاراند و گفت: اقا امام زمان هم وقت پیدا کرده؟! بگویید بگذارید صبح شود.

    با فاصله کم، بار دیگر در را زدند و پیغام امام زمان (عج) را رساندند. او گفت: نمی آیم. در همین هنگام از خواب بیدار شد. دید که در گوشه مسجد آلوده شده و از طرفی آفتاب زده و نمازش قضا گشته است. دو دستش را بر سر کوبید و گفت» خاک بر سرم! هم در امتحان رفوزه شدم و هم نمازم قضا شد.

    منبع: «داستان و حکایت های مسجد»، غلامرضا نیشابوری، داستان 103


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    حرف دل شهدا..

    نظرسنجي

    آیا از وب سایت راضی هستید؟


    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد